تبلیغات
نا نوشته... - تویی که میمانی...منی که میترسم...

شهر،دیریست که رفته ست به خواب
نامم :تتیس
تاریخ:سه شنبه 15 آذر 1390-10:01 ب.ظ

تویی که میمانی...منی که میترسم...

امسال بعد از مدتها فرصتی پیش اومد تا به دیدن یکی ازمراسم های محلی گرامیداشت دهه محرم  برم.مراسمی که شکوهش سالهاست مایه فخر مردم اون منطقه ست.
وقتی رسیدم با انبوه جمعیتی مواجه شدم که به هیچ عنوان امکان دیدن چیزی از اون مراسم برام امکان پذیر نبود.اما همون صدای سوزناک ساز ها دلم رو با خودش برد و با تموم وجود و برای اولین بار دلم خواست بین اون سینه زنها منم میتونستم با صدای بلند یا حسین بگم...
اما وقتی به خودم اومدم و متوجه محیط اطرافم و حرکات دور از شان مجلس جمعیت به خصوص آقایون شدم مطمئنا اگر همراهم مایل به دیدن ادامه مراسم نبود،لحظه ای هم تو ترک اون محیط تامل نمیکردم....
دسته که به راه افتاد،دیدن علمهای عظیم،سلام علمها،گوسفندهایی که نذر علمها بودن،...مردمی که دوربین و موبایل به دست دنبال علمها میدویدن و برای از دست ندادن صحنه ها همدیگرو هل میدادن،...خانومایی که بچه به بغل در حال بحث با آقایونی بودن که قد بلندشون اجازه دیدنو به اونا نمیداد و بچه هایی که صدای گریشون از ترس صدای بلند طبلها و سرمای هوا بلند شده بود...
پس امامم تو کجا بودی......................
ترسیدم،ترسیدم از این که ما با تو نباشیم.من با تو نباشم.دلم گیر هزارو یک پیچ و خم دنیا باشه.
مشکوکم،به خودم،به دیگران،به صدای یا حوسین ها...
جمعیتو که دیدم ناخوداگاه گریه ام گرفت.وای بر ما که اینطور بر سرو صورت میزنیم،اگر فردای امشب تو رو فراموش کنیم....
                          **************************************
هرسال تاسوعا،عاشورا،اخبار اعلام میکنه که در نقطه ای از این دنیا،تو ی مراسم عزاداری تو،عده ای به دلایلی مثل بمب گذاری به شهادت میرسن.
اینه که باور دارم تاریخی که ساختی،یه حماسه زنده و همیشگیه.انقدر که بعد از هزارو سیصد و هفتاد سال هنوزم  شهدای خودشو  صدا میزنه و همراه خودش میبره...
                          **************************************
آره، قبول دارم حرفام تکراری و شعاریه.اما من رنج میکشم و توی این پناهگاه همیشگیم حق دارم این رنج و ترسو فریاد بزنم.اینجا منطقه منه،هرچند تویی که میخونی اجازه سرزنشمو داری...

***امشب به یه نفر قول دادم که جواب خواستشو من از خدا میگیرم.نمیدونم چرا یهو این قولو دادم.برام دعا کنین که اگر نشه هم من شرمنده میشم هم اون اعتقادشو به خدا از دست میده.