تبلیغات
نا نوشته... - نسل بی خاطره من...

شهر،دیریست که رفته ست به خواب
نامم :تتیس
تاریخ:یکشنبه 3 مهر 1390-03:51 ب.ظ

نسل بی خاطره من...

یادت میاد؟؟؟
وقتی صدای اولین آژیر رو شنیدیم،پدر تو سراغ تفنگش رفت و پدر من سراغ کلید ویلای شمالش...
پدر تو به فکر حفظ نخلستان آبا و اجدادیش بود و پدر من به فکر رفتن به یه جای امن....
پدر تو ،تو و خواهراتو راهی شهر غربت کردو خودش جلوی گلوله ایستاد و پدر من زودتر از ما رفت جای امن تا شرایط اقامت ما رو ردیف کنه...

پدر تو تا آخرین قطره خونش ایستادگی کردو پدر من در کمال آرامش به آینده فکر میکرد...
حجله های های محله شما روز به روز بیشتر میشد درست مثل ویلانشینهای منطقه ما....
شبا بدون هیچ نگرانی آینده زیبای خودمو مجسم میکردم و تو توی اردوگاه صدای موشکها رو میشنیدی و فردا برات معنی نداشت...

شماها برای هم میمردینو و من حاضر بودم جونمو بدم تا مایل جکسونو و ابی رو از نزدیک ببینم...
تو برای عمو و برادرت کنسرو و نون خشکی که سهم خودت بود رو به جبهه میفرستادی و پدر من انبار ویلا رو پر از آذوقه میکرد برای مبادای من و امثال من...
مردای فامیل تو غریبه هارو از نخلستان بیرون کردن و مردای فامیل من ژست افتخارشو گرفتن و شما فقط نگاه کردین...

جنگ تمومو و مردای شما بیکارو مردای ما سرمایه دار...
اسم مردای شما رفت رو کوچه ها و اسم مردای ما رفت رو پست ها...
وحالا...
اینجا منم ؛امکانات،رفاه،پدر،برادر،عمو،خونه،باغ،ویلا....
اونجا تو؛دیوارهای سوراخ از گلوله ،خونه بی سقف،نخلهای بی سر،گلستان شهدا،آب جیره ای،یتیمی،تنهایی و تنهایی و تنهایی....
راستی جنگو کی برد؟!یادت میاد؟؟؟؟