تبلیغات
نا نوشته... - تویی که نشناختمت،هنوز...

شهر،دیریست که رفته ست به خواب
نامم :تتیس
تاریخ:یکشنبه 27 شهریور 1390-12:20 ب.ظ

تویی که نشناختمت،هنوز...

وقتی تو رانندگی میکنی واقعا غیر قابل کنترلی!انگار از کل سیستم ماشین فقط گاز دادنو خوب یاد گرفتی!این جور مواقع با این که میدونم واسه هردومون خطرناکه حرفی نمیزنم.چشمامو میبندمو از موسیقی لذت میبرم.بدون هیچ ترسی...

من به تو اعتماد دارم؛فکر کنم دلیلش اینه.کلا تو بدترین شرایط هم همین که حس کنم کنارمی و به حرفهام گوش میدی برای قوت قلبم بسه...

انگار کافیه تا تو باشی تا همه چیز درست بشه واسه این همه اضطراب قلب من،تا همه چیز دنیا سر جاشو به اصول و قاعده باشه(حتی وقتی لپ تاپمو منفجر کردی!*)...

دیشب باز شب سرعت تو بود و من مطمین به تو....

یک آن به خودم اومدمو و دیدم تویی که این همه قوت قلبه بودنت برام و چشم بسته تا هر جا خودمو دستت میسپارم  و واسه هر کارت ،خوب و بد ،توجیهی دارم و بهت اینقدر مطمینم؛فقط و فقط یکی از آفریده هاشی.پس وای به حال من که سرمو بالا نمیارم ،موقع وحشت...



*من بابت این مدتی که نبودم عذر میخوام!