تبلیغات
نا نوشته... - حافظ اندیشه کن از نازکی خاطر یار...

شهر،دیریست که رفته ست به خواب
نامم :تتیس
تاریخ:چهارشنبه 19 مرداد 1390-11:53 ب.ظ

حافظ اندیشه کن از نازکی خاطر یار...

خدا به انسان خیلی نزدیکه،خیلی ...
اما دو تا چیز تو دنیا هست که اونا هم به انسان نزدیکن،انقدر که نمیبینشون.یاشاید هم میبینه ولی به روی خودش نمیاره؛مرگ و شیطان.
مرگ واقعا نزدیکتر از اون چیزیه که میشه فکرشو کرد.داری نفس میکشی که ناگهان...
راستش اینو تو سفری که داشتم به عینه دیدم .موتور سواری که در حال عبور از خیابونه و به فاصله ای که تو داخل ماشین بشی و در رو ببندی، جسدشو ببینی که...
انسانی که داخل آب در حال شناست و تو فقط یه لحظه سرتو خم میکنی که چیزی از زمین برداری و یهو متوجه میشی که هیاهویی داره شکل میگیره و ...
واقعا  مرگ تو چشم بر هم زدنی تو رو به آغوش میکشه و...
و شیطان؛این ناشناخته همیشگی مواقع خطا.میشه گفت صبح تا شب شونه به شونه مون راه میاد بدون این که بهش اعتراضی بکنیم و بدون هیچ چشم داشتی تا جایی که تو توانمونه اوامرشو بی چون و چرا اجرا میکینم.هر کی به حد توانش.یکی با دروغ،یکی با تهمت،یکی با دزدی،حتی یکی با قتل...
از مرگ گریزی نیست که اگر شیطان  رو بتونیم از خودمون برنجونیم شیرین ترین قسمت زندگی میشه همین مرگ.ولی ایکاش بتونیم...
راستی:تو روز تولدم به چه چیزایی فکر میکنم ها!مرگ!(ولی راستش انگار دیگه دارم پیر میشم،خدا کنه زودتر بتونم با شیطون به هم بزنم که مرگ بلاخره سر پیچ یه کوچه دور یا نزدیک منتظرمه...)