تبلیغات
نا نوشته... - یکی نبود،یکی رفته بود...

شهر،دیریست که رفته ست به خواب
نامم :تتیس
تاریخ:شنبه 1 مرداد 1390-08:41 ب.ظ

یکی نبود،یکی رفته بود...

امروز تو جمعی که بودم قرار شد بدترین اتفاقی رو که تاثیر بدی هم رو زندگیمون داشته تعریف کنیم.اصلا حوصله شرکت تو بحثو نداشتم که یهو به خودم اومدم و  دیدم دارم  خاطره ترم آخر دانشگاهو و مریضی بی موقع و از دست دادن سهمیه شاگرد اولی فوق رو برای دیگران تعریف میکنم.
یادته؟!رفاقت و رقابتمون؟!همه متعجب بودن چطور ما اینقدر با هم جور هستیم و هنوزم هستیم!تا ترم هفت سهمیه مال من بود و یکهو اون مریضی پیش اومدو 3 صدم معدل بیشتر تو و از دست دادن فوق!به نظرم بدترین اتفاق بود اون بیماری ؛انگار...
ولی انصافم کجا رفته؟!تو شاید به ظاهر روی پله بالاتری باشی،پله ای که اتفاقات سلسله وار تا حالا اجازه نداده روش بایستم اما تو هم میدونی که این حد از خوشبختی تو این نقطه زمانی رو تصور هم نمیکردم.تو  این سالها تو راهی افتادم که شاید اون بیماری یا اون 3 صدم دری بوده که به روی این حال خوش الان باز شدو من متوجه نبودم.راهی که نمیخوام ازش برگردم. پس اون اتفاق بهترینه و تو هم بهترینی با تموم خاطرات مشترک خوب وقشنگمون رفیق رقیبم...

من میگم:خدایا یکم فقط یکم صبر رو بذار تو دل هممون تا قشنگی ها رو تو بدترین حالت هم ببینیم.

راستی:به علاوه یه وسیله دفاعی مطمین که این روزها جلوی این دشنه هایی که شاهرگ بی گناهانو هدف گرفته بتونیم از خودمون دفاع کنیم!میبینی خدا جون؟!





نمایش نظرات 1 تا 30