تبلیغات
نا نوشته... - محاکمه در خیابان

شهر،دیریست که رفته ست به خواب
نامم :تتیس
تاریخ:پنجشنبه 2 تیر 1390-05:04 ب.ظ

محاکمه در خیابان

تصویر اول:وقتی پرسیدم چرا ؟گفت چون دوستش دارم.گفتم خوب چرا حرفشو قبول کردی؟ دلیلش رو میپرسیدی ؟سختت نیست این کارو براش انجام بدی؟گفت دلیل نمیخواد یاد گرفتم که وقتی بزرگتر چیزی ازم خواست اگه معقول بود بی کم و کاست اجراش کنم , ادب ایجاب میکنه این کارو انجام بدم...

تصویر دوم :سارا راست میگفت این سایه دودی با آرایش جدیدخیلی بهش میومد.اینو از صبح تو نگاه تحسین برانگیزو گاهی هم حریص مردها میدید.حتی اینجا توی مطب .مردی که روبروش نشسته بود از وقتی زنش داخل مطب دکتر رفته بود مدام نگاهش میکرد.کم کم دیگه داشت عصبی میشد که همسر مرد از داخل مطب بیرون اومد ولی نگاه مرد هنوز رو صورتش بود .وقتی به چهره همسر مرد نگاه کرد زنی رو دید با چهره ای نه چندان زیبا...همین طور نگاهش میکردکه ناگهان فهمید...فهمید زن متوجه نگاههای شوهرش بهش شده و...غمی که اون لحظه تو نگاه زن بود رو تا به حال تجربه نکرده بود...تا آخر شب تو این فکر بود که تو جریان نگاههای مطب کی مقصر بود...
 
تصویر سوم:زن از اتاق داد گاه که بیرون اومد رو کرد به مردی که بیرون در ایستاده بود و گفت بریم داداش تموم شد.از کنارم که رد شد تو اون شلوغی شنیدم که میگفت ولی هیچ وقت اون زنی رو که نگاه شوهرمو دزدید حلال نمیکنم.نه اونو نه تمام زنهای دیگه ای که نگاه مردهارو میدزدن...

تصویر چهارم:همیشه دم از آزادی زنها میزد حرفهاش به دلم مینشست.میگفت هرکاری دلم بخواد رو میکنم بیخیال تمام بکن نکن های دین و قانون و هرکی که خودشو جای من فرض کرده.به نظرم راست میگفت.تا این که اون روز در حالی که از گرما حالمون بد شده بود کنار یک آبخوری ایستادیم و من آبی به صورتم زدم.متوجه شدم حالش زیاد خوب نیست .بهش گفتم خوب تو هم یک آبی به صورتت بزن یه کم سر حال شی که گفت :نمیتونم آخه آرایشم...





نمایش نظرات 1 تا 30