تبلیغات
نا نوشته... - آسمون شهرمون

شهر،دیریست که رفته ست به خواب
نامم :تتیس
تاریخ:چهارشنبه 4 خرداد 1390-08:58 ب.ظ

آسمون شهرمون

چند وقتیه که اتومبیل محترم ناخوشه.به همین دلیل اونو به درمانگاه فرستادیم تا اندر فراق ما حالش جابیاد.هر چند ما هم اندر غم این فراق اجباری  مجبور به استفاده از برکات حمل و نقل عمومی هستیم.اما حسن این قضیه اتفاقاتیه که برامون میافته.البته اتفاق دیشب از جنس دیگه ای بود.در راه رفتن به خانه پدر مادر عزیزم برای عرض تبریک و ادب بودیم .آقای راننده با سرعت در حال رانندگی بود که ناگهان ترمز کرد و پیرزنی در ماشین رو باز کرد در جواب راننده که مقصد رو پرسید مسیر نزدیکی رو نام برد که در خطی که ما استفاده میکنیم کمتر راننده ای برای این مسافت کم مسافر سوار میکنه البته کم نسبت به کل مسافت خط.پیرزن در همون ابتدا یاد آوری کرد که پولی همراه نداره و راننده هیچی نگفت .وقتی پیرزن پیاده شد جدای از تموم دعاهایی که در حق اون کرد  یه حس حسادتی تو وجودم بیدار شد .چه قدر به اون راننده حسودیم شد وقتی فکر کردم اون شب با چه آرامشی به خواب میره و تا چند روز بابت این قضیه قلبش میتونه شارژباشه.این روزا انقدر اطرافیانم واسم تاریک شدند که وقتی همچین صحنه هایی میبینم تا مدتها برام مثل مخدر عمل میکنه.وقتی کنار خیابون منتظر تاکسی هستیم و عابری بهمون گوشزد میکنه باید آدرسو چه جور بگیم تا راننده ها متوجه بشن وقتی زن و شوهر جوانی به خاطر این که دیروقته مارو تا مسیری میرسونن بدون هیچ چشم داشتی وقتی موقع پیاده شدن راننده آژانس بی مقدمه میگه ایشالا یه روز خودتون ماشین دار بشین وقتی مسافر بغل دستی نگرانه که به موقع و درست پیاده شی و مقصدتو رد نکنی  وقتی کیف پولت رو تو تاکسی جا میذاری و راننده کلی جستجو میکنه تا پیدات کنه و کیفتو بهت بر گردونه...همه این چیزای کوچیک قسمتی از حس بزرگیه که به زندگی امیدوارم میکنه این که خوبی زندست  هرچند کم رمق...  سهراب حرف قشنگی زده:تا شقایق...
راستی ادامه اش چی بود؟!