تبلیغات
نا نوشته...

شهر،دیریست که رفته ست به خواب
نامم :تتیس
تاریخ:سه شنبه 9 خرداد 1391-01:31 ق.ظ

سکوت و احترام...

وقتی بدون هیچ دلیلی

بی هیچ خبری،ناگهانی میذاری میری...

خیلی بی انصافیه از کسی انتظار داشته باشی به یادت باشه و سراغتو بگیره

اصلا خودِ خودِ خودخواهیه...

حتی اگر برای خودت دلایل موجهی داشته باشی که شاید یه روز سفره دلتو باز کنی و ...

****


سپاس نوشت:باور کنید من  نه خود خواهم،نه بی انصاف ،یا لا اقل دوست دارم نباشم.فقط میتونم بگم ممنونم از همه کسایی که تو این مدت که به یادم بودن منو شرمنده خودشون کردن.



نامم :تتیس
تاریخ:یکشنبه 4 دی 1390-06:03 ب.ظ

دل خوشی ها کم نیست؟؟!!

من مشکلی دارم که مرگ چاره اونه!!میپرسین چرا؟!
.
.
.
بهترین لذت زندگی من بودن تو جمع عزیزانم و از همه مهمتر بودن کنار پدر و مادرمه.خوب قاعدتا باید وقتی پیش اونام لذت ببرم و هر بار دیدارشون تا یه مدتی شارژم کنه!اما...
بعد هر بار دیدار آرزوی مرگ میکنم!چرا؟!
همیشه همینم!خوشیم که از حد میگذره نا خود آگاه یاد روزایی می افتم که دیگه اسباب خوشیم نباشه.پس قبل اون بهتره من نباشم،نه؟!
همیشه بیشتر از این که تو حال باشم به پایان خوشی ها فکر میکنم.نفرت انگیزه برام،اما دست خودم نیست...
همینه که تا به حال نشده معنای واقعی لذتو درک کنم و این برای من درد آوره...
راستی کسی میدونه لذت واقعی چه شکلیه؟چه رنگی داره؟چه طرح یا حتی مزه ای داره؟!
                                                              
                                                       *******************
توی ماشین نشستم و دارم با دقت همه جا رو نگاه میکنم تا مغازه ای رو که میخوام پیدا کنم.ناگهان نگام می افته به یه عزیزی که روی ویلچر کنار خیابون در حال حرکته.نا خود اگاه دعا میکنم که کاش روزی شفا پیدا کنه.ولی بعدش به ذهنم میرسه نکنه اصلا پا نداشت پس چه طوری میشه شفا پیدا کنه.
اینو فکر میکنم و میگذرم...
اما یهو یادم میافته که بی اعتمادی به خدا هم حدی داره.کی میخوام باور کنم که خدا به هرچیز تواناست ،حتی اگه تو ذهن من و تو نگنجه.
                                                      ********************
خدایا اگه بهت اعتماد کنم مطمئنم میتونم از خوشی ها کمال لذتو ببرم اما آخه چه جوری؟!
خدایا میشه کمی کمک؟؟!!
                                                                                     



نامم :تتیس
تاریخ:سه شنبه 15 آذر 1390-10:01 ب.ظ

تویی که میمانی...منی که میترسم...

امسال بعد از مدتها فرصتی پیش اومد تا به دیدن یکی ازمراسم های محلی گرامیداشت دهه محرم  برم.مراسمی که شکوهش سالهاست مایه فخر مردم اون منطقه ست.
وقتی رسیدم با انبوه جمعیتی مواجه شدم که به هیچ عنوان امکان دیدن چیزی از اون مراسم برام امکان پذیر نبود.اما همون صدای سوزناک ساز ها دلم رو با خودش برد و با تموم وجود و برای اولین بار دلم خواست بین اون سینه زنها منم میتونستم با صدای بلند یا حسین بگم...
اما وقتی به خودم اومدم و متوجه محیط اطرافم و حرکات دور از شان مجلس جمعیت به خصوص آقایون شدم مطمئنا اگر همراهم مایل به دیدن ادامه مراسم نبود،لحظه ای هم تو ترک اون محیط تامل نمیکردم....
دسته که به راه افتاد،دیدن علمهای عظیم،سلام علمها،گوسفندهایی که نذر علمها بودن،...مردمی که دوربین و موبایل به دست دنبال علمها میدویدن و برای از دست ندادن صحنه ها همدیگرو هل میدادن،...خانومایی که بچه به بغل در حال بحث با آقایونی بودن که قد بلندشون اجازه دیدنو به اونا نمیداد و بچه هایی که صدای گریشون از ترس صدای بلند طبلها و سرمای هوا بلند شده بود...
پس امامم تو کجا بودی......................
ترسیدم،ترسیدم از این که ما با تو نباشیم.من با تو نباشم.دلم گیر هزارو یک پیچ و خم دنیا باشه.
مشکوکم،به خودم،به دیگران،به صدای یا حوسین ها...
جمعیتو که دیدم ناخوداگاه گریه ام گرفت.وای بر ما که اینطور بر سرو صورت میزنیم،اگر فردای امشب تو رو فراموش کنیم....
                          **************************************
هرسال تاسوعا،عاشورا،اخبار اعلام میکنه که در نقطه ای از این دنیا،تو ی مراسم عزاداری تو،عده ای به دلایلی مثل بمب گذاری به شهادت میرسن.
اینه که باور دارم تاریخی که ساختی،یه حماسه زنده و همیشگیه.انقدر که بعد از هزارو سیصد و هفتاد سال هنوزم  شهدای خودشو  صدا میزنه و همراه خودش میبره...
                          **************************************
آره، قبول دارم حرفام تکراری و شعاریه.اما من رنج میکشم و توی این پناهگاه همیشگیم حق دارم این رنج و ترسو فریاد بزنم.اینجا منطقه منه،هرچند تویی که میخونی اجازه سرزنشمو داری...

***امشب به یه نفر قول دادم که جواب خواستشو من از خدا میگیرم.نمیدونم چرا یهو این قولو دادم.برام دعا کنین که اگر نشه هم من شرمنده میشم هم اون اعتقادشو به خدا از دست میده.




نامم :تتیس
تاریخ:شنبه 28 آبان 1390-11:26 ق.ظ

چند بحث فلسفی در یک عصر پاییزی...

وقتی یه قاچاقچی میمیره باید ناراحت شد یا خوشحال؟!

-ممکنه که یه فرد بد از جامعه کم شه اما در عوض اینجا یه زن جوون هست که بیوه میشه و یه بچه یک ساله که یتیم میشه.
-ممکنه از فردا یکی دیگه جایگزین اون شه و شغل شریفشو! ادامه بده اما کس دیگه ای نمیتونه پدر واقعی اون بچه بشه.
-در عوض کلی جوون از فریب اون رها میشن اما...
اینجا پای یه زن و بچه بی پناه وسطه...
هنوز نفهمیدم از شنیدن این خبر خدارو شکر کنم یا ناراحت باشم.کمک!

                                                           ***
-این به صورت اون یکی اسید میپاشه
-اون با قمه اینو میکشه
-طرف بچشو خفه میکنه
-فلانی به همسرش خیانت میکنه
.....
خدایا صفحه حوادث روزنامه های این پایینیارو اصلا میخونی؟!اگه آره،به چی پس دلتو خوش کردی آخه؟!
(این روزا فهمیدم از همه تنهاتر و غریبتر تویی!رو دیوار کی یادگاری نوشتی عزیزم؟!ما لیاقتتو نداریم، قسم به خودت...)
                                                         ***

عزیزم به خدا با یه درود به جای سلام مشکل این زبان حل نمیشه وقتی امثال تو از مرسی در ادامه درود استفاده میکنن.منطقی باش.فقط کمی.....



نامم :تتیس
تاریخ:یکشنبه 8 آبان 1390-02:21 ب.ظ

میشمارم روزها را....خلاصم کن

عصر جمعه تلخ بود

عصر شنبه بی فروغ...
ظهر شد ،عصر شد،شب گذشت ....
 باز،یک شنبه هم گذشت
باز هم دوشنبه شد
زود رفت و بعد...
ازتمام شنبه ها
این سه شنبه هم گذشت...
چهارشنبه میرود 
پنج شنبه آمدو گذشت و جمعه شد
ظهر شد...
عصر شد...
تلخ شد...
هفته ام بدون تو گذشت و زهر شد....
باز جمعه شد ..............نیامدی......

راستش:گاهی حرفهات میشه شعرو کارات میشه حرف.حرفم شد شعر، اما کارام حرف نشه که شرمندت میشم بد جور. . . . 



نامم :تتیس
تاریخ:دوشنبه 25 مهر 1390-02:47 ب.ظ

متولد ماه مهر...

نوجوون که بودم عاشق نوشتن بودم و از اون بیشتر عاشق زنگ انشا...
نوجوون که بودم دوستی داشتم که خیلی احساس زیبایی میکردو دوستی که حسرت زیبایی اونو میخورد هرچند که خودش هم زیبا بود...
نوجوون که بودم ماه مهر رو دو ست داشتم،عاشق این ماه عاشقی بودم و همه چی رو توشقشنگتر میدیدم...
نوجوون که بودم عاشق کتابهای میکا والتاری بودم...عاشق کتابخونه پارک شهربودم....عاشقبودم....
.
.
.
زنگ انشا با موضوع زیبایی ؛من نوشتم :کلاغی  که حسرت زیبایی طاووسی را داشت روزی به حکیمی برخوردو این گفته مرد حکیم که کافیست تا بخواهی زیبا شوی آنوقت روز به روز زیباتر میشوی،پس فقط زیبایی را در قلب و روحت بخواه تا روزی دریابی زیباترین شده ای ،زندگی کلاغ را زیرو رو کرد...
 چه بچگانه نوشتم!ولی کاش ......
یعنی تویی که باید، فهمیدی حرفم را؟؟؟؟؟؟

راستی:نمیشه از کویری خشک مسیر رویشو پرسید...
                                                                                         
                                                خزون یه برزخه واسه بلوغ سبزجنگلها...

واما:همه چیزایی که گفتم به هم مربوطن.مطمئن باش...




نامم :تتیس
تاریخ:شنبه 16 مهر 1390-08:05 ب.ظ

ای حرمت ملجا درماندگان...

با این همه، اگر تو نخواهی مرا ...


سر از همه جای دنیا در می آورم الا  آستان خوبت....



نامم :تتیس
تاریخ:سه شنبه 12 مهر 1390-04:00 ب.ظ

یک شب...

اینو مینویسم تا آروم شم .تا یادم بره گرگای تو پوست بره رو.تا آتیشم بخوابه از این همه دو رویی...

نمی‌خوام بهت بگم تو دلم چه طوفانی به پاست.گفتن و دونستنش فقط تو رو آزرده خاطر میکنه و من اینو دوست ندارم.

فقط امیدوارم  آدمهای دو رو و ریاکار  یه روز  نسلشون منقرض شه....

۱:واقعا کسی‌ و جایی‌ رو بهتر از اینجا سراغ نداشتم تا خلاص شم از این بغض تو گلو خفه شده.

۲:چه قدر آهنگ پایانی وضعیت سفید بهم آرامش میده.

۳:کمکم کن فقط برای رضای تو زندگی‌ کنم نه دیگری.

۴:اینو به توی نامرد میگم:عزیزم خود شیرینی‌ هم حدی داره.خیلی بده برای اسم در کردن برای کسی‌ که همچینم عاشق چشم و ابروش نیستی‌ فیلم بازی کنی‌.متأسفم برات و متنفرم از این اخلاقت.

۵:چه تلخم امروز....




نامم :تتیس
تاریخ:یکشنبه 3 مهر 1390-03:51 ب.ظ

نسل بی خاطره من...

یادت میاد؟؟؟
وقتی صدای اولین آژیر رو شنیدیم،پدر تو سراغ تفنگش رفت و پدر من سراغ کلید ویلای شمالش...
پدر تو به فکر حفظ نخلستان آبا و اجدادیش بود و پدر من به فکر رفتن به یه جای امن....
پدر تو ،تو و خواهراتو راهی شهر غربت کردو خودش جلوی گلوله ایستاد و پدر من زودتر از ما رفت جای امن تا شرایط اقامت ما رو ردیف کنه...

پدر تو تا آخرین قطره خونش ایستادگی کردو پدر من در کمال آرامش به آینده فکر میکرد...
حجله های های محله شما روز به روز بیشتر میشد درست مثل ویلانشینهای منطقه ما....
شبا بدون هیچ نگرانی آینده زیبای خودمو مجسم میکردم و تو توی اردوگاه صدای موشکها رو میشنیدی و فردا برات معنی نداشت...

شماها برای هم میمردینو و من حاضر بودم جونمو بدم تا مایل جکسونو و ابی رو از نزدیک ببینم...
تو برای عمو و برادرت کنسرو و نون خشکی که سهم خودت بود رو به جبهه میفرستادی و پدر من انبار ویلا رو پر از آذوقه میکرد برای مبادای من و امثال من...
مردای فامیل تو غریبه هارو از نخلستان بیرون کردن و مردای فامیل من ژست افتخارشو گرفتن و شما فقط نگاه کردین...

جنگ تمومو و مردای شما بیکارو مردای ما سرمایه دار...
اسم مردای شما رفت رو کوچه ها و اسم مردای ما رفت رو پست ها...
وحالا...
اینجا منم ؛امکانات،رفاه،پدر،برادر،عمو،خونه،باغ،ویلا....
اونجا تو؛دیوارهای سوراخ از گلوله ،خونه بی سقف،نخلهای بی سر،گلستان شهدا،آب جیره ای،یتیمی،تنهایی و تنهایی و تنهایی....
راستی جنگو کی برد؟!یادت میاد؟؟؟؟



نامم :تتیس
تاریخ:یکشنبه 27 شهریور 1390-01:20 ب.ظ

تویی که نشناختمت،هنوز...

وقتی تو رانندگی میکنی واقعا غیر قابل کنترلی!انگار از کل سیستم ماشین فقط گاز دادنو خوب یاد گرفتی!این جور مواقع با این که میدونم واسه هردومون خطرناکه حرفی نمیزنم.چشمامو میبندمو از موسیقی لذت میبرم.بدون هیچ ترسی...

من به تو اعتماد دارم؛فکر کنم دلیلش اینه.کلا تو بدترین شرایط هم همین که حس کنم کنارمی و به حرفهام گوش میدی برای قوت قلبم بسه...

انگار کافیه تا تو باشی تا همه چیز درست بشه واسه این همه اضطراب قلب من،تا همه چیز دنیا سر جاشو به اصول و قاعده باشه(حتی وقتی لپ تاپمو منفجر کردی!*)...

دیشب باز شب سرعت تو بود و من مطمین به تو....

یک آن به خودم اومدمو و دیدم تویی که این همه قوت قلبه بودنت برام و چشم بسته تا هر جا خودمو دستت میسپارم  و واسه هر کارت ،خوب و بد ،توجیهی دارم و بهت اینقدر مطمینم؛فقط و فقط یکی از آفریده هاشی.پس وای به حال من که سرمو بالا نمیارم ،موقع وحشت...



*من بابت این مدتی که نبودم عذر میخوام!



نامم :تتیس
تاریخ:یکشنبه 30 مرداد 1390-10:43 ب.ظ

تمام نا تمام من...

دلم هوایی یه بارونه که بباره و برم زیرش و از ته دل دعا برای همه کنم...


دلم هوایی یه طلوع رویایی کنار دریاست که بشینم و زل بزنم بهش و تسبیح اونو بگم...

دلم هوایی یه دل تنگه که پای حرفاش بشینم و همدردی کنم و پا به پاش اشک بریزم...

دلم هوایی یه دست نیازمنده که تو دستم بگیرم تا با گرمی دستاش آروم شم...

دلم هوایی یه شب پر ستاره است تا منم به ضیافت شبانه ستاره هاش پر بکشم،سبک....

دلم هوایی یه.....
.
.
.
دلم نگرانه،ترس داره،مضطربه،داری به آخر میرسی ماه محبوبم و من هنوز حتی داخلت هم نشدم......




نامم :تتیس
تاریخ:چهارشنبه 26 مرداد 1390-01:17 ب.ظ

بیا بریم...کوه؟؟!!

چند شب پیش بود که به علت قطعی صد باره اینترنت و عدم داشتن انرژی کافی برای انجام هرگونه کاری دکمه ریموت تی وی رو زدم و اولین تصویری که دیدم گزارش پر آب و تاب یه گزارشگر از جشنواره ایل قشقایی تو ارتفاعات تهران بود.همون موقع تصمیم گرفتم برای تنوع هم که شده این جشنواره رو از دست ندم.پس همون شب به اتفاق همسر گرامی راهی جاده لشگرک شدیم که خوشبختانه چند دقیقه دیر رسیدیم و با احترام راهمون ندادند.تو اون لحظه ناراحت شدم که تلاشمون بی ثمر موندو قرار بر این شد در اولین فرصت دوباره تلاش کنیم تا بلکه به داخل این جشنواره بزرگ و نو راه پیداکنیم.تا این که دیشب دوباره دلو به دریا زدیمو رفتیم به سمت جشنواره.ورودی هرنفر پنج هزار تومن و شکوه و اعتراض مردم برای این قیمت زینت بخش صحنه ورودی بود.من که اهمیتی به این اعتراض ها ندادم و با افتخار پولو پرداخت کردمو وارد شدم.غافل از این که این پول فقط بابت ورودی بود و برای هر حرکتی تو اون محوطه باید پول پرداخت کرد!وقتی وارد شدیم...

حدود شش،هفت چادر ساده شبیه اونایی که تو بچگی با چادر نماز مادرتون درست میکنید و فقط یه چادر شبیه اونی که تو تصوراتتون ایلیاتی ها بر پا میکنن.و واقعا هیچی...
یه عروسی که نود درصد اون صحبت بود و یه اسب خسته و شتری که یه گوشه افتاده بود و اگه افتخار میداد باهاش عکس بندازی دو هزار تو مان باید تقدیمش میکردی.واقعا این جشنواره هیچی نداشت که من شهری بفهمم یه ایلیاتی دقیقا چه جوری زندگی میکنه.حتی تمام به اصطلاح ایلیاتی های اونجا هم به گفته خودشون شهری بودن!خلاصه این که با کلی اشتیاق رفتم و با کلی سر خوردگی و احساس داشتن یه کلاه گشاد روی سرم بیرون اومدم.تا من باشم وقتی اینترنتم قطعه یه کار دیگه بکنم و سریع سراغ ریموت نرم.

درس زندگی:کاش هر انتظار و تلاش و اشتیاقی فایده مند باشه و وقتی به چیزی میرسی ارزش اون همه تلاش و انتظار و اشتیاقو داشته باشه...

درس اجتماعی:واقعا این پولها خوردن داره؟؟؟!!!!!(با شهر-داری نبودم ها!)

درس ملی:کار دیگه هم میشد کرد تا دید آدمو نسبت به هموطناش خراب کرد...

درس مذهبی:وقتی اینترنتت قطعه بشین و قرآن بخون.لا اقل یه ثوابی که میبری.



نامم :تتیس
تاریخ:پنجشنبه 20 مرداد 1390-12:53 ق.ظ

حافظ اندیشه کن از نازکی خاطر یار...

خدا به انسان خیلی نزدیکه،خیلی ...

اما دو تا چیز تو دنیا هست که اونا هم به انسان نزدیکن،انقدر که نمیبینشون.یاشاید هم میبینه ولی به روی خودش نمیاره؛مرگ و شیطان.
مرگ واقعا نزدیکتر از اون چیزیه که میشه فکرشو کرد.داری نفس میکشی که ناگهان...
راستش اینو تو سفری که داشتم به عینه دیدم .موتور سواری که در حال عبور از خیابونه و به فاصله ای که تو داخل ماشین بشی و در رو ببندی، جسدشو ببینی که...
انسانی که داخل آب در حال شناست و تو فقط یه لحظه سرتو خم میکنی که چیزی از زمین برداری و یهو متوجه میشی که هیاهویی داره شکل میگیره و ...
واقعا  مرگ تو چشم بر هم زدنی تو رو به آغوش میکشه و...
و شیطان؛این ناشناخته همیشگی مواقع خطا.میشه گفت صبح تا شب شونه به شونه مون راه میاد بدون این که بهش اعتراضی بکنیم و بدون هیچ چشم داشتی تا جایی که تو توانمونه اوامرشو بی چون و چرا اجرا میکینم.هر کی به حد توانش.یکی با دروغ،یکی با تهمت،یکی با دزدی،حتی یکی با قتل...
از مرگ گریزی نیست که اگر شیطان  رو بتونیم از خودمون برنجونیم شیرین ترین قسمت زندگی میشه همین مرگ.ولی ایکاش بتونیم...
راستی:تو روز تولدم به چه چیزایی فکر میکنم ها!مرگ!(ولی راستش انگار دیگه دارم پیر میشم،خدا کنه زودتر بتونم با شیطون به هم بزنم که مرگ بلاخره سر پیچ یه کوچه دور یا نزدیک منتظرمه...)



نامم :تتیس
تاریخ:شنبه 15 مرداد 1390-10:54 ق.ظ

تنها تو میمانی...

خیلی چیزها تو دنیا خیلی خوبن.عالی هستن.اما بعضی چیزها هم هستن که بدن.خیلی بدن.مثلا...


مثلا خیلی بده که از صبح روزه باشی،هیچی نخورده باشی،کلی به خودت سختی بدی و بعد سر افطار در حالی که داری با خرما روزه تو باز میکنی شروع کنی کلی پشت سر آدمهایی که تو دوستشون نداری حرف بزنی مسخره کنی حتی گاهی فحش هم بدی.ببینم واقعا روزه بودی؟؟؟

مثلا خیلی بده که یه ماه از سال رو به یاد اون بیافتی و فقط تو اون یه ماه نماز و روزه تو به جا بیاری.پس بقیه موقعها وقتی کارش داری چه جور صداش میکنی وقتی خودش تو کتاب قانونش هزاران بار راه درست ارتباط با خودشو اسم برده.مگه چه هیزم تری بهت فروخته که باهاش اینطوری تا میکنی.یه چیز دیگه؛این خدا همون خدای تغییر ناپذیر هزاران؛میلیونها؛میلیاردها؛.....سال و حتی اصلا قبل حد تصور تو و من هستش.پس چه طور تو هزارو چهارصد سال انقدر تو به نظر خودت در برابر یه همچین منبع قدرتی متمدن شدی که میگی قرآن مال زمان جاهلیته و هزارو یکجور قانون جدید و تبصره بهش اضافه میکنی.کی فکر برتره؟میشه بگی؟(ولی خداییش هضمش برام سخته تو که میگی وضو با لاک و آرایش درسته چرا اصلا وضو میگیری،تو که دلت پاکه نیت وضو  رو هم تو دلت بکن دیگه!)

                                                           ********
مثلا خیلی بده که کلی زحمت بکشی و خلاقیت به خرج بدی و ...اما چون فقط رفتارت مثل بچه ها صادقانست و نمیتونی از بالا به همه نگاه کنی و به قول خیلی ها مثلا کلاس بذاری جدی گرفته نشی؛نه خودت نه کارات.

مثلا خیلی بده که یه ماه اینترنتت به خاطر خدمات بد یه شرکت رو هوا باشه و در این بین کلی پول از حساب کم شه و نه تکلیف پول معلوم شه و نه شارژت و بازم  ندونی درسته اسم شرکتتو ببری تا بقیه رو هم آگاه کنی یا نه.

مثلا خیلی بده که بعد این همه روز کلی حرف تو دلت باشه که بگی اما نتونی بگی تا بعد....



نامم :تتیس
تاریخ:شنبه 1 مرداد 1390-09:41 ب.ظ

یکی نبود،یکی رفته بود...

امروز تو جمعی که بودم قرار شد بدترین اتفاقی رو که تاثیر بدی هم رو زندگیمون داشته تعریف کنیم.اصلا حوصله شرکت تو بحثو نداشتم که یهو به خودم اومدم و  دیدم دارم  خاطره ترم آخر دانشگاهو و مریضی بی موقع و از دست دادن سهمیه شاگرد اولی فوق رو برای دیگران تعریف میکنم.

یادته؟!رفاقت و رقابتمون؟!همه متعجب بودن چطور ما اینقدر با هم جور هستیم و هنوزم هستیم!تا ترم هفت سهمیه مال من بود و یکهو اون مریضی پیش اومدو 3 صدم معدل بیشتر تو و از دست دادن فوق!به نظرم بدترین اتفاق بود اون بیماری ؛انگار...
ولی انصافم کجا رفته؟!تو شاید به ظاهر روی پله بالاتری باشی،پله ای که اتفاقات سلسله وار تا حالا اجازه نداده روش بایستم اما تو هم میدونی که این حد از خوشبختی تو این نقطه زمانی رو تصور هم نمیکردم.تو  این سالها تو راهی افتادم که شاید اون بیماری یا اون 3 صدم دری بوده که به روی این حال خوش الان باز شدو من متوجه نبودم.راهی که نمیخوام ازش برگردم. پس اون اتفاق بهترینه و تو هم بهترینی با تموم خاطرات مشترک خوب وقشنگمون رفیق رقیبم...

من میگم:خدایا یکم فقط یکم صبر رو بذار تو دل هممون تا قشنگی ها رو تو بدترین حالت هم ببینیم.

راستی:به علاوه یه وسیله دفاعی مطمین که این روزها جلوی این دشنه هایی که شاهرگ بی گناهانو هدف گرفته بتونیم از خودمون دفاع کنیم!میبینی خدا جون؟!





  • تعداد صفحات :4
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4